خرید بک لینک

روزی روزگاری یک روز سرد زمستانی بود بیدار شدم هوا بسیار سرد بود اطرافم را نگاه کردم بسیار تاریک بود صدای چند نفر به گوش میخورد به زحمت خودم را تکان دادم تا ببینم صدا از کدام طرف است صورتشان را نمیتوانستم ببینم ولی به نظرم سه نفر بودند یکی با صدای پهن و کلفت که بنظرم بسیار از من بزرگتر بود طناب هایی نازک من را قلقلک میداد احتمالا ادامه ی او بود یکی دیگر صدای نازکی داشت و مثل نور افتاب میدرخشید او چشمان من را باز کرد اخرین نفر مثل من بود و از هیچ چیز خبر نداشت سعی کردم با انها صحبت کنم انها بسیار مهربان بودند با من دوست شدند اسم یکی درخت دیگری گل و دانه بود روزها میگذشت و من همینگونه دوستی ام با انها محکم تر میشد روز ها گذشت و من هر روز حس میکردم چیزی در من در حال رشد است صبح رور بهد چشمانم را باز کردم فریاد زدم آه چشمانم سوخت درخت گفت بیا برگ من را روی خودت بگذار تا نور تورا اذیت نکند گفتم اینجا چه خبر است گفت تو دیگر از خاک بیرون زدی تبریک میگویم

سال ها گذشت و من بزرگ وبزرگتر شدم وقتی که نوجوان بودم درخت را کشتند و فقط من رد او را دارم او قبل از مرگش گفت از انسان ها داری کن وگرنه تورا هم میکشند چند هفته بعد یک کودک گل را کند و من همینگونه تنها تر شدم ان دانه را هم یک سال بعد به بهانه ی اینکه نهال خوبی است من دیگر تنهای تنها شده بودم و دیگر الان من ۱۰۰ سالم و یا شاید بیشتر هم شده است و الان من پیر ترین درخت این مکان هستم درد های من را هیچ کس دیگر حس نکرده است و یک بار جنگل اتش گرفت و... و درگر دوستانم را هم از بین بردند و من تنها تر شدم و همین طور ادامه داشت دیگر خسته شده ام حس میکنم که فردا قراد است من را هم از بین ببرند یادم است که درخت به من گفت از انسان ها دوری کن وگرنه کشته میشوی من از اول هم نمیتوانستم از سرنوشتم فرار کنم فردای ان روز هم برای اینکه من را هم بکشند امدند ولی هر چه تلاش کردند نشد و نا امید شدند این بهترین روز در تمام عمرم بود و من همچنان پیر ترین درخت این جنگل هستم

آمارگیر وبلاگ

برچسب: نویسنده: نگار رضوانی تاريخ: يکشنبه 21 تير 1405 ساعت: 6:36

صفحه بندی