داستان های یک بچه

متن مرتبط با «درخت» در سایت داستان های یک بچه نوشته شده است

خاطرات یک درخت

  • نیلوبلاگ

    روزی روزگاری یک روز سرد زمستانی بود بیدار شدم هوا بسیار سرد بود اطرافم را نگاه کردم بسیار تاریک بود صدای چند نفر به گوش میخورد به زحمت خودم را تکان دادم تا ببینم صدا از کدام طرف است صورتشان را نمیتوانستم ببینم ولی به نظرم سه نفر بودند یکی با صدای پهن و کلفت که بنظرم بسیار از من بزرگتر بود طناب هایی نازک من را قلقلک میداد احتمالا ادامه ی او بود یکی دیگر صدای نازکی داشت و مثل نور افتاب میدرخشید او چشمان من را باز کرد اخرین نفر مثل من بود و از هیچ چیز خبر نداشت سعی کردم با انها صحبت کنم انها بسیار ...

    ادامه مطلب