
اول شب بود و باران می امد شیشه خیس شده بود و هوا کم کم سرد تر میشد .از پشت شیشه بوی خاک می امد خیلی دلنشین بود همینطور که هوا سرد تر میشد ثانیه ها و دقیقه ها کند تر میگذشت به نیمه ی شب رسید و من غرق تماشای باران شده بودم به اسمان نگاه کردم اسمان رنگ زیبایی داشت وقتی غرق تماشای اسمان از پشت شیشه شده بودم در خواب فرو رفتم فردای ان روز سعی کردم نقاشی ان شب را بکشم ولی هر چه تلاش کرد نتوانستم زیبایی ان شب را به تصویر بکشم عصر ان روز برای خرید به بیرون رفتم وقتی در حال بازگشت از فروشگاه بودم باران شر...
ادامه مطلب